مؤلف مجهول

455

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

پدرش « 1 » به گورستان رفت و گرفته آورد ، و به قيد مقيد ساخت و در مقام نصيحت شد كه : اى فرزند ! به ولادت تو آن مقدار خوشحال و شاكر شده بوديم كه حدش را خداى داند . آخر ازين فعل نامناسب « 2 » تو آن‌چنان شده‌ايم كه از نگه‌داشتن تو پشيمانى دست داده است . تا اين زمان خرد « 3 » بودى به هر نوع كه بودى گشتى . اكنون به قد رسيدى ، خود را حفظ كن و خلوت‌نشين باش و خداى تعالى را در خلوت طلب كن ، زيراكه تو مستوره ( اى ) « 4 » مستوره اولى . و ديگر اين است كه اگر درويش چهل روز بىريا به صدق دل رياضت كشد ، كشف قبور او را حاصل گردد . تو خود سيزده سال است كه « 5 » زيارت قبور مىكنى و ملازمت دارى ، عجب است كه ترا اين مرتبه حاصل نشده است ! اگر شده است ، احتياج به رفتن نيست . هرجا كه خواهى ارواح ايشان حاضر آيند ، و اگر نشده است ، من‌بعد « 6 » نخواهد شد . بىبى گفت : اى پدر ! من آوارهء ديدار آن جماعتم ، و الا از گورستان چه حاصل آيد ؟ پدرش گفت : اى فرزند ! چند روزى در خانه محبوس باش و متوجه شو ببين كه حال چيست ؟ آنگاه مناسب حال كار كنى . بىبى به امر پدر در خانه محبوس و محفوظ بود و متوجه به اهل گورستان بود . يك روز گذشت . روز دوم جمعى از ارواح كه آشنا بودند حاضر آمدند و گفتند : اى خديجه ! هرجا كه تويى مايان آنجاييم ، غم مخور و در خلوت بنشين و به عبادت حق سبحانه و تعالى قيام نماى . چون اين سخن بشنيد ، پدر خود را طلب كرد و گفت : اى پدر ! از قيدم خلاص كن كه گشاد كار من در خلوت شد « 7 » ، من‌بعد توبه كردم كه « 8 » تا دم مرگ از خلوت بيرون نروم . پدرش خوشحال شد ، و قيد از پاى مبارك آن عزيزه بيرون كرد ، خلوتى براى او آراسته ساخت ، و دختر خانمها « 9 » آماده كرد كه در خدمت وى باشند . بىبى گفت : اى پدر ! من فقيره را « 10 » خلوت‌خانه مىبايد نه جماعت خانه ! اگر اين جماعت به من « 11 » همراهند ، كار همانست كه مىكردم . پدرش گفت : اى فرزند ! من بهبودى تو مىخواهم ، اگر ازين جماعت ترا ناخوش آيد ، گو مباش . و از پيش خود اين جماعت را دور ساخت و تنهايى اختيار كرد . پنج سال برين گذشت . بىبى را كشف ملائكه حاصل شد . شبى « 12 » نيم‌شب بود كه « 13 » پدرش از خواب بيدار شد . آواز كسى از خلوت‌خانهء دخترش به گوش آمد . گفت : چه قصه است كه در خلوت دختر من آواز كسى ظاهر مىشود ، مگر رو به بدبختى آورده است ؟ به‌فور « 14 » برخاست و به خلوت سراى بىبى رفت و از شكافى در ملاحظه كرد ، ديد كه عجب طور مردمى در خلوتخانهء او پر نشسته‌اند ،

--> ( 1 ) - ب : + به سخن مادرش ( 2 ) - ب : - نامناسب ( 3 ) - الف ، ب : خورد ( 4 ) - ت : + را ( 5 ) - ب : سيزده‌ساله كه ( 6 ) - ت : - من‌بعد ( 7 ) - ب : - شد ( 8 ) - الف : - كه ( 9 ) - متن تق ، جميع نسخ : دخترخانها ( 10 ) - ب : + در ( 11 ) - ب : به ما ( 12 ) - ب : + در ( 13 ) - ب : - بود كه ( 14 ) - ب ، ت : بالفور